بعضی احساسات آنفدر پیچیده اند که از نوک قلم ساده جاری نمی شوند و دکمه های ساده صفحه کلید ردشان را بر هیچ نمایشگری نمی اندازد. حتی آدم نمی تواند در هزارتوی بی انتهای ذهنش بجود و هضمشان کند. تا می آیی با شانه منطق صاقشان کنی خود را به دست باد سپرده و تن به نظم وحشی شانه نمی دهند. تا می آیی شبیه به احساسی دیگر بخوانی شان ناپدید می شوند و اینگونه اعتراضشان را به کند ذهنی و نغهمی تو اعلام می دارند.

این احساسات آنفدر عحیب و بی منطق اند که حنی نمی توانند یک وقت عادی را برای نمایش حیرت انگیزشان در مغز و قلبت انتخاب کنند. آن ها اجازه می دهند شب با خیال آسوده به خواب بروی؛ چند دقیقه ای گرم شوی و آرام بگیری؛ بعد فرمان آتش صادر می شود: یک تازیانه محکم؛ از خواب می پری و یک اتفاق ساده روز را پیش چشمت می آوردند. آنقدر عجیب که انگار اتفاق تازه ای باشد... از یک زاویه کاملا نو. در خواب هم نمی دیدی که به ماجرا این طور بشود نگاه کرد.

این ارتش بی رحم می تواند با توطئه خصمانه اش کاری کند که از حرف زدن با یک آدم عادی عذاب وجدان بگیری؛ نوشته اخبرت را گناه مسلم بدانی؛ به یکی از افرادی که هر روز مقابل چشمانت است و اصلا نمی بینی اش دل ببازی؛ یا معنی تازه ای برای جمله ای که دوسال پیش کسی به تو گفته کشف کنی. حتی می شود در یکی این حملات شبانه احساسات عحیب جدیدی را تجربه کنی. مثلا "اتفاقات معلق" را.

اتفاق معلق یک اتفاق ساده است. تنها نکته خاصش در این است که به قبل و بعد خودش هیچ ارتباطی که بشود جدی اش گرفت ندارد. قطعا سیر علی و معلولی حوادث را به هم نمی زند اما احتمال پیش نیامدنش خیلی بیشتر از احتمال پیش آمدنش بوده است. هیچ فرآیند ویژه ای رخ نداده اما زمان، مکان، افراد حاضر، هدف و نتیجه اتفاق را در کنار هم اصلا تصور نمی کرده ای. جالب ترین مساله در باره اتفاق معلق که خیلی معلقش می کند این است که زندگی پس از آن، با زندگی بعد از آن هیچ فرقی نمی کند و این با خاص بودن آن اتفاق کمی تعارض دارد.

فردی را تصور کنید که چند سال است دورادور یکدیگر را می شناسید. حال در پی یک اتفاق پیش بینی نشده او را ملافات کرده وساعتی را به گفت و گو می گذرانید. حتی علایق و مشاغل مشترکتان رو می شود. به نظر می آید باید ملافات سازنده ای باشد حداقل باید تفاوتی در برخوردهایتان ایجاد شود. نه؟ اشتباه نکنید! این یک اتفاق معلق است. یا دیدار آخر را گدرانده اید یا اگر دوباره همدیگر را ببینید مثل قبل بی تفاوت خواهید بود.

هدف از این نوشته تحلیل جامعه شناخنی این اتفاق نیست. گرچه مایلم که این موضوع را در مقاله ای جداگانه بپردازم و موشکافی کنم؛ اما اینجا می خواهم حسش را به اشتراک بگذارم. می خواهم بگویم که اگرچه این اتفاق مرتب در زندگی همه ما می افتد، اما یک بار شبیخون احساسات بی وجدان از پای درت می اورد و اگر هم فرار کنی و به هزار زحمت باز به خواب پناه بیاوری، سحرگاهان با موزیک ملایم رادیو هماهنگ می شوند و آنفدر در میدان خیالت می رقصند تا مست شوی و به حال تسلیم عنوان شیک "اتفاقات معلق" را به مثابه یک مدال به آن چیزی بدهی که بازیچه این گروه سری برای احساساتی کردنت بوده است.

اتفاقات معلق همیشه بوده اند. عیبی هم ندارد که هستند. هرچند می خواهم با قلم تیز انتفاد به جانشان بیفتم و آسیب شناسی شان کنم. اما همیشه هم مهم و قابل انتقاد نیستند. اگر اتفاقی به سادگی با زندگی تان پیوند نمی خورد، رهایش کنید. به بادش بسپرید و امیدوار باشید که اگر حادثه مهمی باشد اثر خودش را به جای می گذارد. موزیک ملایم را تا انتها گوش دهید و بعد ردیف رادیو را عوض کنید. بعد هم کمی بخوابید.