این کاری که می کنم شاید کمی از اخلاق حرفه ای به دور باشد. اما چون پاسخ به کاری است که از اخلاق حرفه به دور بوده، انجام دادنش را برای خودم توجیه می کنم.

داستان از این قرار است که سفارش یک متن پاییزی داده شد، ما هم حرف دلمان را نوشتیم. اما دیدیم اثر ارسال شده برای چاپ کلا حرف دیگری می زند! گفتیم به اسم ما چاپ نکنید. خب حق داشتیم. اصلا ایده، یک چیزی شده بود که ما قبولش نداشتیم. اما خب انتظار داشتیم که آن پاراگراف عاطفی ما را در ابتدای نوشته، سرقت ادبی نکنند و بعد ایده ما را نابود کنند.

به پاس قدردانی از زحمات خودمان، متن اصلی را در ادامه مطلب می آوریم که اولا آویزه گوشتان در پاییز شود، ثانیا اگر احیانا متن چاپ شده را دیدید ببینید چه طور فرم ما در خدمت محتوای  دیگری قرار گرفته است. البته صدایش را در نیاورید و خودتان را بی خیالی بزنید ;-)

هر چیزی فصل خودش را دارد. هر چقدر هم که شرایط آدم در پاییز و بهار مشابه باشد، باز آب و هوا اثر خودش را می گذارد. مثلا صبح تا عصر را که با خستگی و درد بگذرانی، اگر بهار باشد، باز دلت هوای گردش و پرسه های عصرگاهی اردیبهشت را می خواهد. اما پاییز که باشد، تا چشم به هم بزنی هوا نصف شب شده(!) و دلت کنج خانه و عزلت و تنهایی و گاهی هم نمناکی چشم می خواهد! دم غروب که خسته به خانه بر می گردی، اگر اهل صادق هدایت خوانی باشی، ممکن است با خودت زمزمه کنی: «دریغا که بار دگر شام شد / سراپای گیتی سیه فام شد / همه خلق را گاه آرام شد / مگر من که رنج و غمم شد فزون» بعد اگر درد و ناراحتی خاصی هم باشد ادامه می دهی: «جهان را نباشد خوشی در مزاج / به جز مرگ نبود غمم را علاج / ولیکن در آن گوشه در پای کاج / چکیده است بر خاک سه قطره خون» حتما که نباید گربه ای را فصل بهار بالای درخت کاج کشته باشی. هر کسی سه قطره خون خودش را دارد، عذاب وجدان خودش را دارد. عذاب وجدان هم با فصل بهار جور در نمی آید؛ مخصوص پاییز است. افسردگی مخصوص غروب های زودهنگام، ساعت شش های ظلمانی و این یک ساعت به عقب برگشتن های ناگهانی است.

اما چند لحظه دست نگه دارید! درست است که سمنان شهر پاییز رنگارنگ و شاد، شهر خش خش برگ ها و حتی با این همه کاج، شهر بوی کاج خیس هم نیست. اما قشنگی همه جا هست. گاهگداری باران هست. بوی خاک هست. هوای خنک هست. صدای بی نظیر کلاغ ها هست که بعضی ها بی دلیل، این نشانه زیبا، این معجزه خداوند را برای خودشان شوم و بدیمن کرده اند. صدای کلاغ ها خودش از قشنگ ترین چیزهایی است که پاییز را از هر فصل دیگری متمایز می کند.

خب، حالا با این همه قشنگی دلتان می آید؟ انصافا دلتان می آید باز هم شکوه و ناله کنید؟ غصه را کاری ندارم که بودنش شرط انسانیت و نشانه کمال شادی بشر است؛ که باید باشد؛ که هست. اصلا آدمی که غصه نخورد چه جور آدمی است؟ آدمی که عذاب وجدان نداشته باشد به چه دردی می خورد؟ آدم درست و حسابی را باید از کنج تنهایی و چشم خیسش شناخت و چه وقتی بهتر از پاییز برای این کار؟ اما دیگر از آه و ناله و تب عشق و سودای رمانتیسم کناره گیری کنید.

دلتان هوس عاشق شدن کرده؟ خب آفرین! عاشق بشوید، بعد تلاش کنید. کار کنید. به امید اینکه روزی کسی تحت تاثیر کارتان قرار بگیرد، کار کنید. نقاشی بکشید. بنویسید. درس بخوانید. پول در بیاورید. اما دو چیز را فراموش نکنید: اول اینکه کار مورد علاقه خودتان را بکنید. دوم اینکه به جای فکر کردن و غصه خوردن، تلاش کنید. بعد هم که عشقتان، سودایی بودن و مالیخولیایی بودنش رو شد، فراموش کنید و بروید دنبال یک حس سازنده دیگر.

رنج و عذاب روحی دارید؟ دم غروب پرسه زدن در شهر، میان کافه و پاساژ و خیابان را رها کنید. وقتی هنوز اثری از روشنایی هست بروید خانه، مثنوی را باز کنید، کلیله و دمنه و بوستان و گلستان بخوانید. پند بگیرید و قول بدهید آدم خوبی باشید تا دنیا روی خوبش را نشانتان بدهد. آجیل و میوه خوردن را فراموش نکنید. انار فوق العاده است! موقع خوردن، خوب نگاهش کنید!

بی حوصله و افسرده اید؟ آشپزی کنید. آخرین مدل ژاکت سال را برای روزهای سرد ببافید. با بچه های کوچک بازی کنید. راستی اینقدر خاطرات دوران مدرسه را با آه و حسرت تعریف نکنید. یادتان می آید وقتی مدرسه می رفتید چقدر غر می زدید؟ خاطرات مدرسه فقط به درد این می خورد که یاد شیطنت هایتان بیفتید و سعی کنید آن نشاط را به زندگی حالای خود بیاورید. یاد درس ها و معلم ها و شب های امتحان بیفتید و خدا را شکر کنید که با سواد شده اید و حالا می توانید از علمتان در جامعه استفاده کنید.

پاییز بهار دیگری است. با رنگ های متنوع، عطر میوه های کاج، صدای دل انگیز کلاغ ها و باران های غافل گیر کننده. هرکدام از این ها به تنهایی بهانه ای برای تغییر است. پس قول بدهید که شاد باشید و تلاش کنید و از وقتتان زیباتر استفاده کنید. یادتان باشد، خودتان را خوب بپوشانید تا باد پاییزی منطق حاکم میان عقل و احساستان را به هم نزند!