کاموای آبی چرک، یک روز سررشته اش میان کامواها پیدا شد. دختر گیسو گلابتون، همان طور که یک دسته از موهایش را روی شانه راست و دسته دیگر را روی شانه چپ انداخته بود، رشته را گرفت. هر روز کاموای آبی چرک بلند و بلندتر در میان کامواها جا باز کرد. دختر با خودش گفت: «کاموای آبی چرک! کاش می شد شال گردنی از کاموای آبی چرک ببافم! اما افسوس که یک تکه کامواست. یک تکه کاموای آبی چرک، که معلوم نیست چطور سر و کله اش میان کامواهای من پیدا شده.»
روزهای زیادی از پس آن گذشت. دختر گیسو گلابتون، با سنجاق بنفشی در مو، شال گردن بافت. شعر گفت. روزنامه خواند. گاه گاهی دلش به درد آمد و دور از چشم دیگران اشکی ریخت. گاهی هم خندید. حتی یک بار سررشته را دنبال کرد و دید کاموای آبی چرک، یک تکه کاموای آبی چرک نیست. بلکه یک کلاف کاموای آبی چرک درست میان دستانش جا خوش کرده. یک کلاف، که حالا به چشم او، یک شال گردن آبی چرک بود.
عکس کاملا تزئینی است. نه شال گردن دارد، نه آبی چرک، نه دختر گیسو گلابتون سنجاق بنفش. فقط عکس خوشگلی است.

یک روز دختر گیسو گلابتون به خانه برگشت و سراغ کلاف کاموای آبی چرک را گرفت. اما آن را نیافت. همان طور که سنجاق بنفشی را به دسته موهای روی شانه چپ می زد، با تعجب دید یک پیراهن آبی چرک به جای کلاف آبی چرک منتظرش است. پیراهنی درست به قامت دختر. انگار کسی با دقت و وسواس برای او بافته باشد.
کلاف آب چرکی که باید شال گردن می شد، حالا یک پیراهن زیبا بود.

هنوز هم منتظر ادامه اش هستید؟ بسیار خب ... 
دختر پیراهن را به دور افکند. به یک شال گردن لیمویی فکر کرد و یک پیراهن بنفش شاید. همین. انتظار دیگری که نداشتید؟
راستی یادم نبود بگویم که دختر گیسو گلابتون، رنگ آبی را دوست داشت:-)

پ.ن: عنوان می تواند اشاره ای باشد به The Girl In the Green Scarf. می تواند هم نباشد!