حالم بد است. نه خیلی بد که غر بزنم. اما نه خیلی خوب. آنقدر که بیایم نگاه کنم که شاید پیامی چیزی آنقدر مثبت باشد که خوشحالم کند. چون هیچ چیز اینگونه ای وجود نداشت پس خودم همت کردم و در وبلاگی که مدت ها کامنت نگذاشته بودم، کامنت گذاشتم تا حداقل یک حس بد را از خودم دور کنم.

حالم این طوری بد است.

و حال بد خیلی وقت ها از این است که خودمان را مقایسه می کنیم. با دو چیز، که هر دوتایش الان در مورد من صدق می کند.

1) با استانداردهای موحود که عوام آن ها را معتبر می دانند و تو هم برای اینکه در چشمشان بیایی باید آن شکلی باشی. خوشبختانه من در مقابل این مقایسه تا حد خوبی مقاومم و تاثیر نمی پذیرم و این خوشبختی زمانی بیشتر می شود که از خاله زنک های اطرافت جدا می شوی و با آدم های درست و حسابی تر و خوش فکرتری نشست و برخاست می کنی.

2) مقایسه خودت با اطرافیانت که مثلا همه چقدر درس می خوانند و من چقدر درس نمی خوانم و این البته فقط به خاطر این است که جامعه تو را با اطرافیانت مقایسه می کند، وگرنه خودت که اگر دلت می خواست آن شکلی بودی. حرف اطرافیان آدم را بیچاره می کند. انتظار هی درس خواندن و هی مدرک گرفتن بدون توجه به اهداف و ارزش هایت بیچاره ات می کند. «فلانی با آن رتبه افتضاحش ارشدشم گرفت تو که رتبه ات خوب بوده و شاگرد اولی و سهمیه داشتی الکی خودت رو عقب اتداختی» آدم را بیچاره می کند. این عبارت "عقب افتادن" بدون توجه به اینکه تو تازه فهمیده ای چقدر با درس خواندن از زندگی عقب مانده ای و حالا داری به علایقت می رسی، آدم را بیچاره می کند. 

این مقایسه ها آدم را متوهم می کند. دیگر خودش هم نمی فهمد چه کاری را واقعا می خواهد بکند. جز اینکه پیام هایش را به امید کلیدواژه مثبتی زیر و رو کند و بعد دل نوشته بنویسد و چشم هایش خیس بشود.