دوست داشت مینو صدایش کنیم و چه چیز بر عجیب بودن یک فرد بیش از این دلالت می کند که نامش مینو باشد؟ اصلا یک حالت دست نیافتنی... با آن هجای کشیده آخر و طنین خیال انگیزش...
مینو یک روز آمد و از آن مهم تر یک روز رفت و همه ما را در بهت و خیال جا گذاشت. البته نه همه ما را. خیلی ها هیچ وقت بهت زده نمی شوند و در خیال فرو نمی روند. اما مینو که زندگی اش پر از خیال بود ما را گذاشت و رفت. شنیدم ترک تحصیل کرده و مشغول کار شده و ازدواج و این حرف ها که البته می دانید که من نیمی از خاطراتم توهمی است. شاید هم ندانید. اما فرقی نمی کند چون به هرحال نیمی از خاطرات من توهمی است و شاید این هایی که درباره مینو شنیده ام فقط چیزهایی باشد که خیال می کنم شنیده ام. راستش من نمی دانم که چیزی واقعا اتفاق افتاده یا خوابش را دیده ام یا بهش فکر کرده ام. ازدواج مینو هم جز همین چیزهاست.
ما مینو را مسخره می کردیم که به نوک اتد می گفت مغز مداد یا به همینگوِی می گفت همینگوی. البته مسخره که نه. دستش می انداختیم و شوخی می کردیم. آن هم نه به خاطر اشتباهاتش. بلکه به خاطر اعتماد به نفسی که همراه این اشتباهاتش بود. اما او خیلی نازک بود. انگار دلش پر بود و همین دست انداختن ها کافی بود که برود یک گوشه گریه کند.
من هم مثل همه از تفاوتش و تظاهرش و تضادش و خاطرات الکی اش خسته شدم و رهایش کردم و مینو که رفت، شد یکی از حسرت هایم که کاش حداقل به حرمت همکلاسی بودن کمی با او حرف می زدم.
راستش من کمی با او حرف زدم. یک بار برایم از ناامیدی و ترک تحصیل گفت و من با او حرف زدم. ساده ترین حرف هایی که می توانستم بزنم. مینو فردایش با خوشحالی کودکانه اش به من گفت که هدفی پیدا کرده و می خواهد در دانشگاه IT بخواند. من از تاثیرگذاری ام خوشحال شدم. از این که تصمیم گرفته درس بخواند خوشحال شدم. چون آن موقع فکر می کردم کار درست درس خواندن است و راه موفقیت درس خواندن است و هرکس درس بخواند آدم خوبی است و اصلا هرکه شبیه من فکر کند و عمل کند آدم خوبی است. همان موقعی که هنوز پارامترهای تضمین کننده ای در زندگی ام بود و نقص های دنیا جز حاشیه اش بود و همه چیز اگرچه مبهم و ناقص اما اینقدر عبث و لعنتی نبود. همان موقعی که هنوز مرتب به خودم نمی گفتم که صادق هدایت و افکار خودکشی گونه اش برای دنیا کم ضررتر از زالوهای خوشحالِ چسبیده به دنیا و میل به بقا دار ِآشغالِ کثیف ِخون ضعفا مکنده است.
اما دیری نپایید. کلا امید برای مینو دیری نمی پایید. همیشه منتظر ناراحتی بود و نمی دانم چرا.
مینو برایم از دوست پسرش هم گفته بود و چقدر هم داستان دوستی شان ساده و دم دستی بود.
ما کارهای مینو را نمی پسندیدیم. مینو در دستشویی مدرسه با موبایل (که خودش جرمی نابخشودنی بود) حرف می زد و گریه می کرد و پیراهنی که برای دوست پسرش خریده بود را در مدرسه جا می گذاشت و یک بار وسط مدرسه از ناظم که به او گفته بود چرا بالای چشمت ابروست دلخور می شد و تاکسی می گرفت و میرفت خانه و دیگر نمی آمد. بعد هم پدرش را شرمنده می کرد که موقع تحویل گرفتن وسایلی که جاگذاشته بود باید پیراهن دوست پسر مینو را تحویل می گرفت و انکار می کرد که مال دخترش باشد.
مینو با خوشحالی برایم می گفت که پدرش قرار است برایش تلسکوپ بخرد یا برایمان می گفت که در خیابان سر او دعوا شده. ما باور نمی کردیم اما اگر هم راست بود پس مینو چرا خوشحال نبود؟
چرایش به من ربطی ندارد. چرایش را باید همان موقع که پیشم بود ازش می پرسیدم که البته به من نمی گفت.
 اما خب چه کار می توان بکنم؟ فقط می توانم حسرت بخورم و بپرسم: چرا؟ چرا؟ چرا؟
مینو رفت دنبال زندگی اش و اگر چه ما کارهایش را نمی پسندیدیم، اما شجاعتش قابل تحسین بود. مینو خواسته های خودش را داشت و حتما دلیل ناراحتی اش نرسیدن به شرایط مطلوبش بود و شرایط مطلوبش هم هر کوفتی بود شرایط مطلوب خودِ خود ِمینو بود نه برآیند میدان های بایاس.
ما فقط می توانیم برای مینو آرزوی خوشحالی بکنیم....