آن متن نابود شده را دوباره نوشتم و آماده کردم برای انتشار. اما این کجا و آن کجا. مطالب کلی همان است، اما توضیحات برخی مطالب کم و توضیحات دیگری اضافه شده است. به طور کلی از حالت احساسی آن موقع، کمی تحلیلی تر شده است و ...

***

نیمه شب از خواب برخاستن و شروع به نوشتن کردن، حکایت از دیوانگی ندارد. حکایت، حکایت خودشناسی است. ولع انسان درمانده و حیران برای نوشتنی که آدم را به شناخت می رساند. لیکن دیوانگی، بدون شک در زندگی جاری است. رفتار های عجیب و غریب و غیر قابل پیش بینی که آدم را از شناختن خودش عاجز می کند.

مثلاً زیر بارش باران، افکار خودآزارانه را ورق زدن ـ آرزوی گرفتاری کردن، برخلاف همیشه بی حوصلگی کردن با کودکان آن هم در آن هوای فوق العاده، و همه این ها در حالی که در ذهنت یک ترانه ی شاد سمنانی را زمزمه میکنی؛ آن هم ترانه ای بهاری، در فصل پاییز.

این ها همه رفتارهای ناخودآگاهانه توجیه نشدنی است که ظاهر و باطن آدم را فرسنگ ها از هم دور می کنند. آدم حتی گاهی خودش، در پی این رفتارهای خودش، به خود بر چسب هایی می زند که با اصل و ذات و شخصیت او، فاصله دارد. آدم در شناختن خودش بی حوصله است؛ و البته ضعیف و دست تنها.

یکی از این برچسب هایی که می توانم به خودم بزنم ، «لگد به بخت خود زننده» است! فرصت سوزی و اقدام نکردن برای پیروزی، همواره از استعداد های شگرف من بوده و پشت هر تعلل هم، یک درگیری ذهنی.

اما بگذریم که نمی خواهم از خرابکاری هایم بگویم که نه تنها مایه آبروریزی است، بلکه توضیح هر موقعیت و درگیری ذهنی پشت آن تعلل هم فرصت دیگری را می طلبد. اما برایتان مثال اغراق شده ای می زنم که قابل درک باشد، اگرچه خود تخریب گرانه!

گاه خودم را تصور می کنم که روزی، کسی که مدت ها به او علاقه مند بودم و او بی خبر و من مشتاق!، از احساس متقابلش می گوید، و آن وقت من همه چیز را درون خودم انکار خواهم کرد و او را از خود خواهم راند! چرا؟ مفصل است و شاید درک ناشدنی!

می خواهم کلاه خودم را قاضی کنم. اما کلاهم از این وظیفه سنگین شانه خالی می کنند. چه او گمان می کند که کارش به دشواری قاضی پرونده «شهلا» است! درست همان زمانی که شهلا می گوید: دارم میگم آقای قاضی...من  کشتمش...مــــن کشتمش. و قاضی می پرسد: پس به قتل اعتراف می کنید؟ آن گاه، شهلا با حالت حق به جانب خاصی که فقط از یک مجنون می توان انتظار داشت، پاسخ می دهد: نه، کی گفته من کشتمش؟

حق با کلاه من است... او را یارای این قضاوت نیست!

آمارانتای "صدسال تنهایی" را به یاد می آورم. با پیتروکرسپی چه کار کرد؟ و بعد با سرهنگ جرینلدو مارکز؟ شاید بگویید از غرور بود، یا عذاب وجدان! اما من معتقدم روح آدمی، پیچیده تر و افکار او گسترده تر از این برچسب هاست. هزار حرف نگفته و راز نهفته در هر سینه ای است که بر صاحب خویش هم پوشیده است.

پس این بار "سینوهه" را به یاد می آورم در مرگ فرعون! چندین دلیل برای همکاری خودش با آن دسیسه گران می آورد ـ و چقدر هم صادقانه و با شهامت! اما خودش هم نمی داند دلیل اصلی کدام است. و این حتما برای همه تان قابل لمس است که دلایل مختلفی را برای عملتان متصور شوید اما ندانید که کدام یک به راستی برانگیزنده تان بوده. و اگر همه با هم بوده اند، کدام یک است که در غیاب سایر دلایل هم، توانایی برانگیختن تان را داشته است؟ من همیشه در مقابل این پرسش سپر انداخته ام!

(گاهی از درگیری های ذهنی، ار عصبانیت از دست خودم می خواهم اینگونه فرار کنم: سرم را بکوبم به دیوار و مغزم بپاشد همه جا تا خیالش از این همه فکر راحت بشود. یا اسلحه ای بگیرم روی شقیقه راست! آن وقت اگر از دو چیز عصبانی باشم، یکی هم روی شقیقه چپ! و اگر از سه چیز، یکی روی پیشانی، نمی دانم با کدام دست! و پشت سر، و زیر گلو، بالای سر، درون دهان!

میتوانستم کاسه سرخودم را باز کنم و همه این توده نرم خاکستری پیچ پیچ کله خودم را درآورده، بیندازم دور، بیندازم جلوی سگ.
همه از مرگ می ترسند، من از زندگی سمج خودم.
من دیگر نمی خواهم نه ببخشم و نه بخشیده بشوم، نه به چپ بروم و نه به راست، می خواهم چشمهایم را به آینده ببندم و گذشته را فراموش بکنم.
خسته شدم، چه مزخرفاتی نوشتم؟ با خودم می گویم: برو دیوانه. کاغذ ومداد را دور بیانداز، بیانداز دور، پرت گویی بس است. خفه بشو، پاره بکن، مبادا این مزخرفات به دست کسی بیفتد، چگونه مرا قضاوت خواهند کرد؟ اما من از کسی رو دربایستی ندارم، به چیزی اهمیت نمی گذارم، به دنیا و مافیهایش می خندم. هرچه قضاوت آن ها درباره من سخت بوده باشد، نمی دانند که من پیشتر خودم را سخت تر قضاوت کرده ام. آن ها به من می خندند، نمی دانند که من بیشتر به آنها می خندم، من از خودم و از همه خواننده این مزخرف ها بیزارم. //زنده به گور-صادق هدایت//)

***

 ریاضیات شانه بر زلف پریشان عالم است!

 فکرش را بکنید! اگر ریاضی نبود فیزیک و شیمی و زیست شناسی و پزشکی و ژنتیک و مهندسی چقدر بی معنا بود. 

چقدر هیجان انگیز است که از یک کمیت ملموس فیزیکی، انتگرال و مشتق و کرل و دیورژانس بگیری و به یک کمیت ملموس دیگر برسی! انگار خالق عالم، یک ریاضیدان بزرگ باشد ـ سبحانالله عما یصفون!

با این حال یک عدم قطعیت بزرگ همراه ماست در کفایت اطلاعات و یک عدم حتمیت بزرگ در جامعیت استنتاجات! همیشه نیوتنی هست از ورای گالیله و انیشتین بزرگی که در رد یا حتی تعمیم نیوتون خواهد آمد.

عرفا می گویند که روح در این توصیفات نمی گنجد: فرموله ناشدنی است. واقعا روزی نخواهد آمد که بتوانیم عملمان را بر مبنای فکرمان توضیح دهیم؟ چنانچه پدیده ها را بر مبنای علل و قوانین؟ قانعم به که این قوانین "نسبی" باشند، قانعم به این که حتی "کلاسیک" باشند، به "سرعت های نزدیک به نور" کاری نداشته باشند، "زمان" و "مکان" را به هم ندوزند، اما همین طور ساده و کلاسیک "ما" توجیه کنند.

راستی آیا ذهن ما شبیه کامپیوتر نیست؟ نمی خواهم از "مکانیسم" بگویم و "ماشین انگاری" کنم. نمی خواهم بگویم ورای این جسم مادی و منطق دو دو تا چهارتا چیزی نیست. اما همین جسم ... همین مغز ... آیا طبیعی و ماشینی نیست؟

این که میگویند ماشین ـ ربات، کامپیوتر، هوش مصنوعی و... ـ تفکر ندارد و بشر دارد، آیا سفسطه نیست؟ از کجا معلوم که ما قدرت تفکر داریم؟ از کجا معلوم که خداوند از عقل کل خود استفاده نکرد برای پیاده سازی "هوش مصنوعی" در ما؟

همان طور که ما برنامه می نویسیم برای کامپیوتر که چطور جمع و تفریق کند، خالق ما برایمان ننوشت؟ ـ که به ما اندیشیدن آموخت؟ و علم و یادگیری، آیا نرم افزاری برای ارتقای کیفیت محاسبات ما نیستند؟

راست نمی گویند که بشر چیزی جز حافظه اش نیست و اگر حافظه ی دو انسان را باهم عوض کنند آن دو انسان به هم تبدیل خواهد شد؟ کمی به این فرضیه فکر کنید! مگر نه این است ما با آموخته هامان زندگی می کنیم؟

و احساسات! قراردادی نیستند؟ فیزیولوژیک نیستند؟ مگر خشم و شادی و غیره و ذلک را با غدد و هورمون ها پیوندی نیست؟ پس چرا عشق را زاده ی جسم و ذهن ندانیم؟ واقعاً جامعه به ما یاد نداده که در هوای بارانی حالی به حالی شویم و با چنان غمزه ای، چنین جانی دهیم؟ و آیا آب و هوا و مشاهده منظره های طبیعت، در پایین و بالا رفتن ترشح هورمون ها و پس از آن، تغییر حس و حال ما بی تاثیرند؟ دقت کنید که اصلا با ارزش انسان و کرامت او کاری ندارم.

من اینجا نظریه نمی پردازم. بنیانگذار مکتب «کامپیوتر انگاری مغز» هم نیستم! فقط دارم افکار و تردیدهایم را برایتان بازگو می کنم و می خواهم در ادامه ی آن متن سرگردان در باب عجز انسان در خودشناسی، این پرسش را مطرح کنم که:

آیا تمام افکار و اعمال ما را علتی در ضمیر ناخودآگاه و حافظه و تجربیات گذشته و شرایط فعلی مان به انضمام قوانین و علل توضیح دهنده جسم و ذهن و شاید روح ما نیست؟ و اگر هست آیا بشر را توانایی دستیابی به آن خواهد بود؟

 اگر باشد، بدون شک «ریاضیات آدم شناسی» خواهد بود و قطعا "ریاضتی" است عظیم تر از «ریاضیات عالم شناسی»!

 و به خاطر می آورم آن زمانی را که قسمت پانزدهم سریال "قهوه تلخ" را دیدم که آن روانشناس، به قهرمان داستان می گوید این ها که می بینی درون آشفته توست! و این طور نوشتم که: «قهوه ای که ما را به درون مان می برد، به راستی تلخ است!»