می دانی دوست من! چندین شب بود که خوب نخوابیده بودم. چندین روز بود که خواب آلوده بودم. اما دیشب و امروز نه. پس چرا صبح انرژی نداشتم. چرا توی دلم خالی بود؟ انگار یکی مشت انداخته باشد و قلبم را و اعضای شکمم را کنده باشد. جای خالی اش مور مور می شود.
انگار که تکیه گاهی نداشته باشم. انگار زیرپایم خالی شده باشد و در حال سقوط باشم...
انسان را از رنجی که زیر آسمان می‌کشد چه منفعت است؟
نا امید شده ام، ناراحت شده ام، پشیمان شده ام، خسته شده ام اما این ها دلیل نمی شود که پیاده روی هم حالم را خوب نکند. دلیل نمی شود حوصله داستان خواندن هم نداشته باشم. دلیل نمی شود وا بدهم و منفعلانه برخورد کنم. پس چه؟

همه‌چیز پر از خستگی است. آنچه بوده همان است که خواهد بود، آنچه شده همان است که خواهد شد. در زیر این آفتاب هیچ چیز تازه‌ای نیست.

اینک من فرزانگی را به کمال افزودم، بیشتر از همگان، که پیش از من بر اورشلیم بودند. پس در یافتم که این نیز در پی باد زحمت کشیدن است. زیرا در حکمتِ بسیار، اندوهِ بسیار است. هرکس دانش را بیفزاید، اندوه را افزوده است. تمامی رنجی را که زیر آسمان کشیده‌ام، نفرت انگیز یافتم، از آن جهت باید به دیگری واگذارم که پس از من می‌آید. کیست بداند او که وارث من خواهد بود فرزانه است یا احمق؟ پس این نیز بطالت است.

مگر فرقش چیست؟ هیچ اتفاقی در بیرون نیفتاده. همه چیز در خود من اتفاق افتاده. انگار همیشه در حال سقوط بوده باشم اما چشم هایم بسته بوده یا چیزی بوده که فکر می کردم مرا وسط راه در آغوش می گیرد اما حالا محاسباتم غلط از آب در آمده است. حتی انگار که سقوط برایم صعود بوده و حالا دستگاه مختصاتم را 180 درجه نسبت به z چرخانده باشم.

  کیست بداند که روح انسان به‌بالا صعود می‌کند یا روح بهایم را که به‌پایین؟

و کیست که او را باز آورد تا آنچه را که بعد از او واقع خواهد شد مشاهده نماید؟

اصلا می دانی؟ حالا که فکرش می کنم همان صعود درست است. چون که شتابم g نیست. چون شتابم منفی است و همه اش سرعتم کم می شود. چون دارم انرژی پتانسیل جمع می کنم و انرژی جنبشی ام کم می شود. پس اُف بر دستگاه مختصاتی که بردار سرعت مرا در راستای منفی زد ترسیم می کند.

ای جوان، شادمان باش، به خواهش قلب خویش و بر وفق رؤیت چشمانت سلوک نما، لیکن بدان که به‌سبب این‌همه، خدا تو را بمحاکمه خواهد آورد. پس غم را از دل بیرون کن، زیرا که جوانی و شباب نیز باطل است.
شایسته آن است که انسان از آنچه به‌او رسیده و دارد، بخورد و بنوشد و از تمامی رنجی که زیر این آسمان می‌کشد این گونه بهره گیرد، زیرا که نصیبش همین است.
پس نان خود را به شادی بخور، شراب خود را به‌خوشدلی بنوش، زیرا خدا اعمال تو را قبل از آمدنت پذیرفته است. جامه‌ات سپید باشد، گیسوانت به روغن معطر، همه‌ی روزهای باطل خویش را با محبوبه‌ای که دوستش می‌داری به بطالت خوش باش. نصیب تو همین است.