چطور باید زندگی کرد؟

مگر بشر را از این پرسش گریزی هست؟ در هر گامی که بر می داریم و به زمین می گذاریم هزار بار این سوال تکرار می شود و گاهی آنقدر نزدیک و آنقدر سنگین که گویی چهره به چهره مقابلمان ایستاده و دست بر گلویمان می فشرد.

هزاران نفر درونمان بی وقفه در حال مبارزه اند و همه صورتک بر رخ زده - آن چنان که باز نمی شناسی شان. که این ندای خالص شخصیت من است که با یاوه گویی دگران به پیکار است یا غریزه پست و بی ارزش غرور که با حقیقت می جنگد؟

*

در کودکی همه چیز ساده تر بود. من فکر می کردم که می دانم چه می خواهم و اگر چه انتخاب بین خواسته ها دشوار می نمود اما حیاتی نبود. گزینه ها گرچه دور و بی ربط اما سرنوشت شان علی السویه بود. سود و زیانی در کار نبود.

حالا اما وسط راهیم. آن قدر که گاه دوراهی ها به بن بست می رسد و بیراهه. نیز آن قدر از ابتدا دور نشده ای که فکر بازگشت از سرت بیرون رفته باشد.

روزگاری همه جیز سرجای خودش بود. خودش بود و اینقدر بی-خود و دور از خود نبود.

زمانی من فکر می کردم که عشق به تحصیل علم مرا جزو برگزیدگان و پیشروان این راه می کند. اما آن موقع یا مرسوم نبود یا فکر من از درکش عاجز بودم که همه رهروان طریق دانش به من نزدیک نیستند. آن موقع بازار را نمی شناختم. آن زمان تحصیل پلی نبود برای رفتن به سرزمین آرزوها و کسی برای یک دهم نمره نمی جنگید. آن زمان که می گویم اشاره به مقطع خارجی از زمان ندارد. این یک زمان خیالی در ذهن من است. تصور کودکانه من از دنیاست. و چون در این زمان بزرگ شدم چیزی از مناسک مسیر حقیقی را نیاموختم. یاد نگرفتم که دلیل و برهان بیاورم برای یک پله بالاتر رفتن. یاد نگرفتم که سر درس هایی بنشینم که چیزی برای آموختن به من ندارند برای یک رده صعود کردن. این جا بود که با خودم دست به گریبان شدم: دارم یک دندگی می کنم یا راه درستِ دشوار را برگزیده ام؟ کردارم از ضعف شخصیت است و عدم پافشاری بر خواسته ها یا قوت شخصیت و عزت نفس؟

اما فقط این راه نبود.

من شبیه نویسنده ها هم نبودم. شبیه تاجران و مدیران هم نبودم. شبیه هنرمندان نبودم. شبیه مردم هیچ دسته ای که می خواستم در آن باشم نبودم. آن ها لابد خودشان هم شبیه هم نیستند. اما اغلب مردم یک دسته کارهای مشابهی می کنند که برای اقلیتی نامانوس است.

بودن در این اقلیت و آرامش داشتن شجاعت می خواهد. بودن در این اقلیت و پیروز شدن هیچ تضمینی ندارد. چه فایده که نتوانی بفهمی اقلیت عقب افتاده ای یا اقلیت پیشرو؟ حتی نفهمی که کدامش به حقیقت نزدیک تر است؟ تازه اگر هم بفهمی، باید یک روز بنشینی با خودت همه چیز را تمام کنی. بگویی من محصلی هستم که از روی احساسات درس می گذرانم. من نویسنده ای هستم که هیچ کدام از قوانین خوانده شدن را رعایت نمی کند. من تاجری هستم که درآمد آخرین چیزی است که برایش مهم است....

چیزی به خاطرم رسید. در کودکی داستانی خواندم: گربه ای که موش ها را دوست داشت. گربه مهربان قصه آنقدر اصرار کرد و قول داد به جماعت موش ها تا با یکی از آن ها رفیق شد و سر همین رفاقت هم موش بخت برگشته جانش از کف رفت و گربه شد مقصر ماجرا و خب...چه کسی تعجب می کند.

شاید هم مجبوری بگویی من گربه ای ام که موش ها را دوست دارم و آخرش هم موش ها را به کشتن دهی بدون آن که چیزی از گوشت لذیذشان گیرت آمده باشد.


جلد این کتاب وحشت انگیز هنوز در خاطرم هست. بیچاره می خواست رسم دنیای واقعی را به منِ کودک بیاموزد و آماده ام کند برای زندگی. اما نرود میخ آهنین در سنگ! لا تبدیل لخلق الله! حکم ازلی این بود...! آقا جان ما آدم بشو نیستیم!

(یادم هست که با هیجان برای مادرم تعریف کردم که: یه کتاب گرفتم اسمش بود گربه ای که موش ها را دوست داشت! هیجانم لابد از کشف یک اتوپیای فریبنده مستتر در عنوان کتاب بود. نتیجه وحشتناک این اتوپیا، مرا از لذت این رویاپردازی نینداخت!)